داستان عاشقانه...نرگس وامیر قسمت(4)
ــ ــ نرگس:
قسمت 13
بعد از ماجرای روز یکشنبه آرامشی نسبی
برقرار شد. مامانم یه کسی رو تو طرفهای خیابون پیروزی پیدا کرده بود که هر مدل
لباس عروس رو با قیمتی کمتر از نصف میدوخت. با مامانم یه روز رفتیم میدون محسنی و
تمام لباس عروس ها رو نگاه کردیم و بعد رفتیم مدلشو به اون خانمه گفتیم و اون قرار
شد برام بدوزه. خلاصه
مامان بیچارم برای اینکه صرفه جویی کرده باشه خودش یه روز رفت بازار و پارچه خرید
و برد داد به اون خانمه. البته تمام اینکارها قبل از آمدن امیر انجام شده بود.
فردای اونروز ، یعنی دوشنبه، لباس نسبتاً آماده بود.
صبح روز دوشنبه امیر اومد خونمون و به
همراه مامانم رفتیم نتیجه آزمایش رو بگیریم. رفتیم تو و یارو یه پاکت داد دست امیر
و گفت : " نتیجه آزمایش منفیه؟" امیر که جا خورده بود پرسید: "
یعنی چی منفیه؟ مشکل چیه؟" و مسئول اونجا گفت: " منفیه یعنی اینکه مشکلی
نیست" اومدیم بیرون و مامانم با نگرانی از امیر پرسید که نتیجه چی شده و امیر
هم بشوخی گفت که آخرین شانسم هم برای اینکه بزنم زیرش از دستم رفت. بعد از اون
رفتیم برای امتحان لباس. چون
تو مغازه آقایون رو راه نمیدادن امیر بیرون در منتظر بود. بندهای لباس عروسیم جوری
بود که فقط اگه صاف می ایستادم راحت بود. خانمه کلی باهاش ور رفت تا بالاخره
اونجوری شد که من میخواستم. دو ساعتی کارمون طول کشید و مامانم رفت امیر رو صدا
کرد تا بیاد و منو تو لباس عروس ببینه. لای در مغازه رو یه کم باز کردن و همه
خانوما رفتن یه جا قایم شدن که مثلاً نامحرم اونها رو نبینه، امیر از لای در نگاه
کرد و سری به علامت تایید تکان داد. من همش به امیر غر میزدم که چرا از خودش شور و هیجان نشون
نداده و امیر که بدترین شکنجه براش اینه که به کاری که دوست نداره وادارش کنی و
حوصلش تو اون دو ساعت حسابی سر رفته بود میگفت منو این همه راه آوردین که لباس بهم
نشون بدین؟ حالا اگه من بگم مدلشو دوست ندارم مگه شما میتونین دو روزه یکی دیگه
بدوزین؟
از پاساژ که اومدیم بیرون دیگه
نزدیکیهای ظهر بود و به پیشنهاد امیر رفتیم یه رستوران تو ونک که اسمش تهران ونک
بود. امیر اون رستوران رو خیلی دوست داشت و من و امیر چند باری به اون رستوران
رفته بودیم. ناهار که تموم شد رفتیم تا برای امیر کت و شلوار بخریم. از اونجایی که
مامانم خیلی دوست داشت که برای دامادش هر کاری میتونه بکنه، کت و شلوار امیر رو از
یکی از گرونترین مغازه های پاساژ آرین خریدیم. نمیدونم این کار مامانم صحیح بود یا
نه ولی مامانم بقول خودش میخواست سنگ تموم بزاره. با امیر کلی سر این مسئله حرفمون
شد. امیر دائم میگفت: لازم نیست برای کت و شلوار من اینقدر پول بدین. امیر این
حرفو به این دلیل میزد که وضع مالی ما باندازه امیر اینها خوب نبود و امیر اصلا
نمیخواست که مامانم پولهاشو بده و یک کت و شلوار چند صد هزار تومنی بخره. بهرحال
ما اون کت و شلوار رو برای امیر خریدیم. ساعت حدود 6 بعد از ظهر شده بود و ما هنوز
خیلی از کارها رو انجام نداده بودیم، از جمله تهیه گل برای تزیین منزلمون برای
مراسم حنابندان ، تحویل گرفتن لباس حنابندان من از خیاطی، خرید کفش برای عروسی ،
گرفتن شیرینی و هزار تا کار دیگه. امیر هی غر میزد و میگفت مگه من نگفتم همه کارها
رو قبل از آمدن من بکنید؟ و منهم جواب میدادم که خدا بهمون رحم کرد که بیشتر کارها
تا حالا انجام شده، اگه تو از اولش بودی چیکار میخواستی بکنی؟ خلاصه امیر رفت که
کارتهای عروسی فامیلهاشونو پخش کنه و من و مامانم هم رفتیم تا به بقیه کارها تا
جایی که وقت اجازه میداد برسیم. چون خیلی کار داشتیم قرار شد که مقداری از کارها
رو صبح و عصر روز بعد قبل از مراسم حنابندون انجام بدیم. اون شب حدود ساعت 11 بود
که من و مامانم از بیرون اومدیم و من به امیر تلفن زدم و مامانش گفت که امیر
خوابه. حدود ساعت 11 و نیم امیر به من زنگ زد و من از امیر سراغ نگین انگشتر را
گرفتم. جریان از این قرار بود حلقه ای که برای عروسی من انتخاب شده بود روش سه
ردیف 9 تایی برلیانهای ریز داشت ، یکی از برلیانهای کوشه ایش افتاده بود و قرار
بود که پدر امیر که در کار طلا و جواهر وارد بود و طلا فروشهای زیادی رو میشناخت
انگشتر رو ببره که اون نگین افتاده رو بهش بزارن ولی تا اونشب اونکارو نکرده بود.
حالا فرض کنید که عروس خانم بیچاره ، سر عقد ، یه نگینش انگشترش کمه!! وقتی شنیدم
که اینکار هنوز انجام نشده خیلی ناراحت شدم و به امیر گفتم که باید حتما حلقه ام
نگین داشته باشه چون بدون اون نگین انگشترم خیلی زشت و بیریخت میشد و امیر قول داد
که یا پدرش رو برای اینکار میفرسته یا خودش اونو انجام میده. خیلی لحظات بد و سختی
بود. پر از دلشوره و اضطراب و با کارهای پدر و مادرها همه چی غوز بالا غوز شده
بود. صبح روز حنابندون من و امیر بدو بدو رفتیم و من لباس حنابندونمو گرفتم و بعدش
شیرینی و نقل خریدیم. امیر بیچاره تا اون وقت فرصت سلمونی پیدا نکرده بود و برای
اونروز ساعت 4 بعداز ظهر وقت گرفته بود. امیر منو رسوند خونه تا برای اونشب آماده
بشم و خودش رفت که به سلمونی برسه. یکی از دوستهای مامانم که آرایشگر بود اومد
منزلمون تا منو برای مراسم اونشب آرایش کنه. قرار بود که ما بریم محضر ولی از محضر
به ما زنگ زدند و گفتند که حاج آقایی که قرار بوده ما رو عقد کنه جایی گیر افتاده
و میاد خونه و ما رو عقد میکنه. مامانم با شنیدن این خبر مثل فنر از جا پرید و تند
تند شروع کرد به آماده کردن یه سفره عقد کوچولو برای من که شامل آینه و شمعدون ،
قرآن ، مقداری نقل و شیرینی نبات و نون و پنیر و سبزی بود همه اینها روی یک پارچه
ترمه قرار داد و سفره را هم در اطاق خواب من چیدند تا اگه عاقد دیر اومد و مراسم
عقد با تاخیر روبرو شد مهمانها در اطاق پذیرایی باشند و تداخلی پیش نیاد.
حدود ساعت 6 بود که امیر به همراه پدر
و مادرش اومدند منزل ما ولی حتی یک شاخه گل هم دستشون نبود و در واقع برای مراسم
حنابندان از طرف داماد یک شاخه گل هم به خانه ما آورده نشد. وقتی دیدم که دست خالی
اومدن خیلی جا خوردم . من در قید و بند این جور چیزها نیستم ولی آدم حتی وقتی برای
مراسم دوست و فامیلش میره یه دسته گل میبره چه برسه که برای جشن حنابندان پسر
خودش. بعد از جریان دعوای روز شنبه این اولین باری بود که پدر و مادر امیر منزل ما
میومدن و در واقع با این کارشون من فکر میکنم میخواستند به مامانم و ناپدریم
بفهمونند که هنوز از ما دلخور هستند.
نیم ساعتی گذشت و سرو کله عاقد پیدا
شد و رفتیم تو اطاق عقد. عاقد و همراهش شروع به در آوردن دفتر و دستکشون کردند. من
از نگرانی و هیجان داشتم میمردم اما امیر کاملا خونسرد بود. عمه امیرم تو اطاق عقد
بود و در گوشم بشوخی گفت وقتی خواستی بعله بگی پای امیرو لگد کن تا بدونه که همیشه
حرف حرف توئه. خلاصه عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد.
سر سفره عقد که نشسته بودم نمیدونید
چه حالی داشتم ، یجور دلشوره خاصی بود که هیچ وقت تجربش نکرده بودم . میدونید وقتی
برای یک لحظه فکر میکردم که با گفتن این بعله یک عمر سرنوشت و زندگیم رو رقم میزنم
دلشورم بیشتر میشد. البته
من که مطمئن مطمئن بودم و هیچ شکی در انتخابم نداشتم ولی دلشوره همیشه با
آدمیزاده. البته برای رفع این دلشوره از توصیه عمه امیر استفاده کردم، پایین
پیرهنم روی پای امیر افتاده بود و منم داشتم پاشو بدون اینکه کسی ببینه لگد میکردم
و دستشو تو دستم فشار میدادم. البته بر خلاف من امیر بسیار آرام و جدی بنظر میرسید.
سومین بار که خطبه خونده شد خودمو
آماده کردم که بعله رو بگم. بعد از اینکه عاقد پرسید عروس خانم وکیلم؟ مکثی کردم و
تا خواستم بعله رو بگم عمه امیر گفت: عروس ما که به این سادگیها بعله نمیگه ، برای
یک لحظه همه گیج و متحیر و تا حدی نگران شدند و بعد عمه امیر چشمکی به مادر امیر
زد و گفت عروس خوشگلمون از مادر شوهر زیر لفظی میخواد و مادر امیر که یک سکه طلا
برای اینکار آماده کرده بود پاشد و آروم سکه رو زیر زبون من گذاشت و عاقد دوباره
پرسید: وکیلم؟ و من سکه رو در آوردم و درحالیکه دست امیر رو محکم تو دستم فشار
میدادم گفتم : با اجازه پدر و مادر و بزرگترها بعله. بعدش عاقد خطبه رو دوباره
برای امیر خوند و امیر در حین خوندن خطبه عقد دستمو آروم نوازش میکرد و وقتی که
عاقد پرسید وکیلم؟ بعله رو گفت.
بعد از اینکه بعله گفته شد خواهر و
ناپدریم شروع به گریه کردند. البته برام عجیب نبود که خواهرم از خوشحالی اشک
بریزه، اما از گریه ناپدریم در حیرت بودم. البته بعدها فهمیدم که همه تو اون جمع
از این مسئله حیرت کردن. بعد از تمام شدن خطبه عقد با امیر چند دقیقه ای در اطاق
تنها نشستیم . خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره اصل کار انجام شده بود و
میتوانستم یک نفس راحت بکشم. چون از اون لحظه به بعد هیچ کس نمیتونست ما رو از هم
جدا کنه غیر از خودمون. احساس عجیبی بود ، شاید باورتون نشه ولی در عرض چند دقیقه
احساس میکردم که احساسم نسبت به امیر تغییر کرده بود و نوع دوست داشتنم هم عوض شده
بود. احساس میکردم که چقدر راحتتر میتونم بهش بگم که دوسش دارم و نمیخوام هیچ وقت
ازش جدا بشم. قبل از اون هم بارها بهش گفته بودم که دوسش دارم و عاشقشم ولی همیشه
ته قلبم خجالت میکشیدم. شاید چون قبل از اون کاملا متعلق بهم نبودیم. امیر هم خیلی
آروم بود و لبخندی گوشه لبش بود. دیگه بعد از این مدت میدونستم چقدر خوشحاله. چون
امیر هر وقت خیلی خوشحال بود فقط لبخند میزد و چشاش از شیطنت برق میزد.
اما احساسات امير رو بشنويد:
ازدواج تصمیم بسیار مهمیه و من از
بچگی همیشه برای تصمیم گرفتن (البته تصمیم های مهم) مشکل داشتم. یادمه موقعی که
میخواستم ماشین بخرم و یا وقتی که میخواستم برای دانشگاه انتخاب رشته کنم اونقدر
دودل بودم که حد نداشت. اما
وقتی که سر سفره عقد نشستم چنان آرامشی داشتم که برای خودم هم جالب بود. اما
توجیهی که یکی از دوستام برای این مسئله داشت خیلی جالب بود ، میگفت بعضی از
محکومین به اعدام وقتی که باورشون میشه که دیگه امیدی نیست خیلی آروم به سمت محل
اعدام میرن. اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم و به نهایت عشق دست پیدا
کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.
ــ ــ نرگس:
امیر گفت : دیدی بالاخره مال خودم
شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم : نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده.
دیگه تقریبا همه مهمونا برای مراسم
حنابندان اومده بودن و مراسم داشت شروع میشد. من و امیر هم رفتیم توی سالن مهمونی
و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی با همه. چند تا از همکلاسیهای دانشگاهمونم اومده
بودن و یکیشون وقتی امیر رو دید یه چشمکی بهم زد و گفت: "بلا از کجا پیداش
کردی؟" منم بهش گفتم: "نگران نباش، من همه دوستهای امیر که اینجا هستن
میشناسم. اکثرشون پسرهای خیلی خوبی هستن" اتفاقا همون دوستم یکی دو ساعت بعد
داشت یه گوشه با یکی از دوستهای امیر صحبت میکرد که امیر رفت جلو و بشوخی گفت
مواظب باشین زیاد بهتون خوش نگذره.
نمیدونم تا حالا حنابندون رفتین یا
نه؟ اگه نرفتین مراسم بصورتیه که براتون میگم: یک ظرف حنای تزئین شده با گُل و شمعهای
کوچیک رو میارن و مهمونا هر کدوم نیت میکنن و کف دستشون یه کم حنا میزارن و بعد کف
دست عروس و داماد اسکناس میزارن و بعد حنا میزارن روش. عروس و داماد دستاشون بالا
میارن و پول رو پرت میکنند وسط مهمونا. جوونای دم بخت هم سعی میکنند که اون پول رو
بگیرن تا به اصطلاح بختشون باز بشه.
کار دیگه ای که معموله اینه که لوازم
و خریدهایی که برای عروس و داماد شده از جمله آینه و شمعدان و ... را تزئین میکنند
و دختر و پسرهای جوون میارن و به مهمونا نشون میدن. مامان من برای همه اونها لباس
محلی تهیه کرده بود و مراسم به شکل کاملا سنتی انجام شد. خدا رو شکر میهمانی با
آبرومندی برگزار شد اما در تمام طول میهمانی همش نگران بودم که دوباره جنجال به پا
نشه ولی همه چیز بخوبی تمام شد.
همه چیز بخوبی و آرامی پیش میرفت ،
البته ناپدریم همچنان زخم زبانهاشو میزد و ما برای اینکه درگیری مجدد پیش نیاد
سکوت میکردیم و چیزی نمیگفتیم و تصمیم داشتیم که بهر قیمتی شده نگذاریم که این
عروسی بهم بخوره.
جشن حنابندون ما روز سه شنبه برگزار
شد و قرار بود که عروسی روز جمعه برگزار بشه. فردای روز حنابندون ، یعنی چهارشنبه
صبح، امیر اومد دنبالم و رفتیم دنبال کارهای باقیمانده. همون شب عروسی یکی از
دوستهای صمیمی من بود و من و امیر به همراه چند تا از دوستهای دیگرمون در اون
عروسی شرکت کردیم. اولین
جایی بود که من بعنوان همسر امیر میرفتم، احساس خوبی از این قضیه داشتم ولی
رفتارمون مثل قبل بود و این منو بیشتر خوشحال میکرد. عروسی توی یه باغ بود وسط
تابستون و هوا هم صاف صاف که یهو یه ابر اومد و بارون شروع به باریدن کرد و همه
چیز رو بهم زد. خوسبختانه بارون بعد از چند دقیقه قطع شد و اوضاع به وضع عادی
برگشت. شرکتی که کارهای عروسی من و امیر رو بعهده داشت همون شرکتی بود که عروسی دوستم
رو بعهده داشت و ما از دیدن کیفیت پذیرایی کلی خوش بحالمون شد.
همون روز در محلی که قرار بود در اون
عروسی ما برگزار بشه یه عروسی دیگه بود. صبح روز پنج شنبه از شرکت برگزار کننده
عروسی به ما زنگ زدند و گفتند که کمیته اونجا رو پیدا کرده و باید عروسی رو عقب
بندازیم تا یه جای دیگه پیدا بشه. دیگه فکر این یکی رو نکرده بودیم. توی وضعیتی که
ما میخواستیم عروسی هر چه سریعتر انجام بشه همین یه اتفاق رو کم داشتیم.
هر دو خانواده شروع کردیم به زنگ زدن
به مهمونا و کنسل کردن عروسی. چون تعداد مهمونا زیاد بود به هر کسی که زنگ میزدیم
بهش ماموریت میدادیم که به چند نفر دیگه هم خبر بده. حالا تو این هیر و ویری ما
یادمون افتاد که هنوز ست طلای من مونده و باید خریداری بشه. با یکی از دوستهای
مامان امیر و امیر راه افتادیم رفتیم میدون محسنی و یه ست طلا خریدیم. حدود ساعت
11و نیم و یا 12 شب بود که از همون موسسه دوباره بهمون تلفن شد و گفتن که موفق شدن
یه جای خوب و حتی بهتر از قبل برامون پیدا کنن. آدرس محل هم یه جایی بود که تازه
داشت ساختمون سازی میشد و کوچه ها و خیابونها اسم درست و حسابی نداشت و آدرسش
چندین خط بود. آدم یاد نقشه گنج تو کارتنها میفتاد.
یکی از فامیلهای ما در کرج آرایشگاه
داشت و نسبت به آرایشگاههای دیگه که خیلیاشون گوش میبرند و پول خون باباشونو از
آدم میگیرن خیلی کمتر پول میگرفت و در ضمن کار آرایشگریش هم بنظر من خیلی قشنگتر
از جاهای گرون قیمت تهرون بود.
صبح ساعت 7 با امیر رفتیم کرج. امیر
منو رسوند دم آرایشگاه و بعد از اینکه با آرایشگرم سلام و احوال پرسی کرد خودش
برگشت تهران تا بره سلمونی. امیر ریشش رو همون صبح تراشیده بود ولی آرایشگرش اصرار
کرده بود که باید ریششو با تیغ و کف دوباره بزنه. یارو صورت امیر رو کف میماله و
قبل از اینکه شروع به تراشیدن کنه تلفنش زنگ میزنه و ده پونزده دقیقه بعد برمیگرده
و کفها رو صورت امیر خشک شده بودن و یارو صورت امیر رو همونطوری میتراشه ، بیچاره
وقتی برگشت کرج صورتش قرمز قرمز بود.
خلاصه امیر بعد از سملونی اومد کرج
دنبالم و به همراه خواهرم و امیر به سمت تهران حرکت کردیم و کلی هم خوردیم به
ترافیک. رفتیم دسته گل و ماشین عروس رو تحویل گرفتیم و بسمت آتلیه حرکت کردیم و
بعد بهمراه عکاس و فیلمبردار رفتیم یه باغی تو دربند. دیگه ساعت نزدیک 8 بود که
رسیدیم به محل عروسی.
چون فرصت نکرده بودیم به همه تغییر
محل عروسی رو اطلاع بدیم ، دو نفر رو در محل قبلی گذاشتیم که آدرس محل جدید رو به
مهمونهایی که اشتباهاً به محل قبلی رفته بودن بدن.
لحظه جالبی بود، همه منتظر عروس و
داماد بودن، البته آدم یه جورهایی هم معذب میشه وقتی میبینه که همه چشمها دارن به
اون نگاه میکنن. در عقد اصلیمون فقط خودمون بودیم اما اونجا همه بودن. یک سفره عقد
بزرگ چیده بودن و دوباره عاقد خطبه عقد رو خوند و من و امیر هم دوباره بعله گفتیم
و ادای امضا کردن درآوردیم چون قبلا امضا کرده بودیم.
مهمونها اومدن و یکی یکی کادوهاشون رو
دادن. دوباره دلشوره من شروع شد که نکنه ناپدریم بخاطر کادوها شر به پا کنه. توکل
کرده بودم به خدا و بعد از اون به دایی بزرگم. موقعی که دائیم کادومو داد و
پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت دوست داشتم بهش بهم همونجا وایسته تا من دلشورم
کمتر بشه. خلاصه دل تو دلم نبود.
ــ ــ امیر:
قسمت 14
توی اين قسمت داستان، برنامه عروسی رو
تا آخر براتون تعريف ميکنيم. خوب ديگه اونهايی که همديگرو ميخواستند بهم رسيدن و
جشن گرفتن. اين همونجاييکه تموم داستانهای عاشقانه ميشه، اما داستان ما اينجا از
اين قاعده مستثنی است. مدتها
پيش وبلاگی بنام عاشقانه های من و همسرم رو ميخوندم. توی اون دختر دانشجويی بنام
ميترا داشت حکايت عاشق شدن و در نهايت ازدواج کردنشو ميگفت. کاری که بنظرم خيلی خوب بود ، اما در کمال تعجب من پس از مراسم
عروسی اين وبلاگ تعطيل شد. نه ديگه حتی يک خط نوشته شد و نه به ايميلی پاسخ داده
شد. چرا؟ سئوالی که برای پيدا کردن جوابش
ده ها ايميل فرستادم و پيام گذاشتم اما دريغ از يک جواب.
اين داستان شايد در چند قسمت آينده به
پايان برسه، اما اين وبلاگ کارشو ادامه خواهد داد. بسياری از داستانها عاشق شدن و
به يکديگر رسيدن را به زيبايی به تصوير کشيده اند. آنچه بعد از پايان داستانمان در
اين وبلاگ خواهيم نوشت بتصوير کشيدن زندگی پس از ازدواجمان خواهد بود که تضمين
ميکنم خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.
شايد الان جاش باشه که به سئوال چند
تا از دوستهای عزيز پاسخ بدم. دوستانی که پرسيده بودند چرا گفتم که: اون موقع فکر
میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت
کرد که اشتباه میکردم.
دليلش اينه که وقتی احساسم به نرگس در
روز عروسی رو با احساسی که الان ، در همين لحظه که دارم اين خطوط رومينويسم،
مقايسه ميکنم ميبينم که چقدر بيشتر دوسش دارم. اين جملات رو نميگم چون گفتن جملات
زيبا گاهی به آدم آرامش ميده، اونها رو تنها به اين دليل ميگم که بهشون ايمان دارم.
البته نوشته های آينده اين وبلاگ اين
مطلب رو بيشتر روشن خواهد کرد. بهتره پر چونگی رو کنار بزارم و بريم سراغ داستان.
ابتدا اونو از زبان نرگس بشنويد:
محلی که عروسی ما در آن برگزار شد یک
ساختمان بزرگ بود که چندین طبقه داشت. در طبقه همکف گروه موسیقی سنتی مینواخت و چای و قلیان و
سماورهای قدیمی به شکل زیبایی چیده شده بود. برای مهمانها آش رشته، شاتوت ، گردوی
تازه و خلاصه همه جور تنقلات موجود بود. در واقع افراد مسن تر در طبقه همکف بودند
و از خودشون حسابی پذیرایی میکردند. اما در طبقه اول گروه ارکستر موسیقی پاپ
مینواخت (ارگ ، تومبا و درام) و جوونترها حسابی مجلس رو شلوغ کرده بودند. عروسی ما به شکلی رویایی زیبا بود.
البته این تنها احساس من نبود و بسیاری از مهمونها هم اینو میگفتن. طبقه اول به
شکل زیبا و رمانتیکی نورپردازی شده بود و همراه با اهنگ نور سالن هم تغییر میکرد.
وقتی بعد از اتمام عقد دوباره وارد سالن طبقه اول شدیم احساس میکردم توی این دنیا
نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای
رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای
عروس و داماد زدند و من و امیر شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه
دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. امیر جوری مسقیم تو چشمام
نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود.
شاید بتونم به جرات بگم که 2 ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم
طبقه همکف برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد
فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی
خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد
فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه
غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها. امیر اومد بره سراغ بشقابش که کشیده بود که
سر آشپز خیلی با احترام اومد و از من امیر پرسید که شام چی میل داریم که برامون
سفارشی بیاره. من اصلا اشتها نداشتم ولی امیر گفت که براش یه کم باقالی پلو و
سالاد الویه بیارن. بعد از چند دقیقه سر آشپز و یکی از زیردستاش با یک سینی بزرگ
غذا اومدن که همه جور غذا توش بود الا باقالی پلو و سالاد الویه، نه اینکه اونشب
باقالی پولو و سالاد الویه نداشتیم بلکه سر آشپز خودش تشخیص داده بود که ما غذاهای
دیگه دوست داریم. امیر به سر آشپز گفت: چرا اون چیزی رو که من گفتم نیاوردین؟ و سر
آشپز جواب داد : آخه اینها (یعنی
غذاهایی که آورده بود) بهتر شده. و امیر در جواب گفت: خوب پس دیگه چرا پرسیدی که
چی بیاری؟
دوباره رفتیم طبقه بالا و روز از نو
روزی از نو، شروع کردیم به رقصیدن. حلقه امیر برای دستش گشاد بود و همونطور که داشت میرقصید یک
دفعه از انگشتش پرت شد بیرون. منکه در اون لحظه نفهمیدم چی شده، فقط یکهو دیدیم که
آقای داماد میون اون شلوغی نشستن زمین و دارن دنبال چیزی میگردن. خوشبختانه امیر
بعد از اینکه دستش دو سه باری لگد شد حلقه رو پیدا کرد، بعدشم برای اینکه این
اتفاق دوباره نیفته ، حلقه عروسی رو کرد تو انگشت وسطیش که هیچ کدوم از ما در اون
لحظه به این مسئله دقت نکردیم ولی بعدا توی فیلم عروسی دیدیم که حلقه آقای داماد
تو انگشت وسطشه.
در این فاصله که مهمونا مشغول رقص
بودن برادرای محترم نیروی انتظامی هم با حضور خودشون صفای مجلس رو چند برابر کردن.
ظاهرا رقص نورهای داخل سالن از تو شیشه ها به کوچه منعکس شده بود و نیروی انتظامی
خبردار شده بود. البته محل عروسی توی یک کوچه فرعی بود و ظاهرا یکی از همسایه ها
به کمیته خبر داده بود. با اینهمه خدا رو شکر مجلس عروسی رو بهم نزدن و فقط همون
دم ناپدریم و شوهر خواهرم بهشون پول و غذا دادن و اونها هم تشریف بردن. البته خیلی
زود دلشون برای ما تنگ شد و دوباره برگشتن. میدونید آخه مثل اینکه این یک رسمه که
وقتی یک گروهشون میفهمند مثل مورچه ها و زنبورها بقیه رو هم خبر میکنند تا اونها
هم به نون و نوایی برسن. البته گروه دوم غنیمت بیشتری گرفتن، البته شما پیش خودتون
فکرهای ناجور نکنید. بیچاره برادرهای گروه دوم هم شامشون یه کم سرد شده بود که
باعث شرمندگی ما شد و هم اینکه بنده های خدا باید یه درصدی کمیسیونی چیزی به گروه
اول میدادن. در ضمن اینو در نظر بگیرید که این بندگان خدا داشتن وظیفه الهی شونو ،
که امر به معروف و نهی از منکر باشه، رو انجام میدادن و چنانچه کم کاری میکردن
پولی که بعنوان حقوق از دولت میگیرن مال حروم محسوب میشه و اینها هم که اصلا عادت
بخوردن چنین پولهایی ندارن. بگذریم، خلاصه اینکه خدا رو شکر اونشب فقط با عطر
وجودشون مجلس ما رو معطر کردن و عروسی بهم نخورد.
از حق نگذریم ناپدریم خیلی خوب دست
بسرشون کرد و بنده خدا چهار چشمی مواظب اوضاع بود. با کمک شوهر خواهرم و یکی دو
نفر دیگه سر من و امیر و همچنین پدر و مادر امیر رو گرم کرد و کاری کرد که ما اصلا
نفهمیدیم کمیته اومده.
گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس
خانم دستشوییش گرفت. حالا با اون لباس بلند دستشویی رفتن عالمی داشت ولی کاریش هم
نمیشد کرد. وقتی که رسیدم دم در دستشویی دیدم که یه صفه مثل صف نونوایی. عروس خانم
هم برای اینکه نوبت رو رعایت کنن و رفتن ته صف وایستادن. آخه بابا این انصافه؟ خیر
سرم عروس مجلس بودم، اما هیچ کس یه تعارف هم نزد که من زودتر برم. ارکستر بیچاره
هم منتظر بود که عروس خانم پیدا بشه و مراسم بریدن کیک رو انجام بده.
در همین حین گروه ارکستر تصمیم گرفت
که برامون آهنگ تانگو بزاره. دیگه تقریبا به سالن رسیده بودم که دیدم امیر مثل
گلوله داره میدوه به طرفم با هیجان میگفت که تانگو بلد نیست برقصه و حالا باید
چیکار کنه؟ منم بهش گفتم که ناراحت نباش فقط آروم کمر منو بگیر و هر کاری من کردم
تو هم بکن. البته این امیر آقای ما رقصهای ساده رو هم بلد نیست چه برسه به تانگو.
البته انصافا با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب و آبرومند میرقصید و از بس که داشت
منو نگاه میکرد و حواسش به من بود و سعی داشت که حرکتهای منو تقلید کنه نزدیک بود
بخوره به کیک عروسی. توی اون لحظات جناب فیلمبردار هم دوربین رو زوم کرده بودن روی
صورت بنده و من نمیتونستم به امیر بگم که حواسش باشه که نره تو کیک. خلاصه به هر
زحمتی بود و با دهن نیمه بسته حالیش کردم و این مسئله هم به خیر گذشت.
بقيه داستان رو از زبان امير بشنويد:
عروسی ما خیلی خوب و اونطور که
میخواستیم برگزار شد. پدر و مادر من و مادر نرگس هر سه اولین باری بود که تو عروسی
صاحب مجلس بودن و بچشون ازدواج میکرد. بیشتر نکات گفتنی رو نرگس گفت و من فقط به
ذکر چند نکته اکتفا میکنم.
نرگس فامیل دوری داشت بنام کامبیز. کامبیز یه پسری بود همسن و سال من که
از مدتها پیش خیلی سعی کرده بود دل نرگسو بدست بیاره، اما همیشه ناکام مونده بود.
حتی گاهی مزاحمتهای کوچکی هم ایجاد میکرد. نرگس جریان کامبیز رو برای من تعریف
کرده بود. اینو در نظر بگیرید که من از خصوصیات ظاهری کامبیز هیچ چیزی نمیدونستم ،
مثلا نمیدونستم چاقه یا لاغر، قدش بلنده یا کوتاه. در روز عروسیمون وقتی که من و
نرگس داشتیم با همه دست میدادیم یه پسر جوونی با لبخندی خاص اومد جلو و با یه
خوشحالی کاملا مصنوعی به ما تبریک گفت. چند قدم که رفتیم اونور تر از نرگس پرسیدم:
خوش بود و نرگس جواب مثبت داد.
روز عروسی داماد همش باید انعام بده.
منم یک بسته هزار تومنی تو جیبم بود برای انعام. اولش که وارد شدیم اسپند آوردن و
من اومدم به یارو انعام بدم و دست کردم تو جیب بغلم و چون پولها بهم چسبیده بود کل
بسته هزار تومنی افتاد تو سینی یارو که من با عجله برش داشتم.
تو اون طبقه پایینی که بساط سنتی بپا
بود، شاتوت هم داشتن. حالا نرگس با اون لباس سفیدش شاتوتا رو یکی یکی با قاشق
برمیداشت و میخورد. منم هی میگفتم نرگس جان حتی المقدور چیزایی بخور که لباس آدمو
لک نمیکنه. آخه یکی از اونها از دستت بیفته و یا بچکه روی لباست چیکار میخوای
بکنی؟
خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا
نزدیک ساعت 3 صبح همه مهمونا بودن. منو نرگس دلمون خوش بود و بهم میگفتیم خوب دیگه
مشکلات تموم شد و راحت شدیم و فکر میکردیم در چهار هفته باقیمانده به بازگشت من به
آمریکا کلی بهمون خوش خواهد گذشت.
يه خاطره کوچيک هم از اون موقعی که
ايران بودم ميخوام براتون تعريف کنم:
بعد از عروسی يه روز رفتيم خونه مادر
بزرگم. من رفتم تو اطاق دايی کوچيکم. البته اون اطاق 10 سال پيشش اطاق داييم بود. البته نگران نشيد
داييم ازدواج کرد و از پيش مادربزرگم رفت. خلاصه عصر ديدم يه کبوتر سفيد اومد
روبری پنجره رو ديوار نشست و نگاهشو دوخت به پنجره. حدود 2 ساعت اونجا بود و بعد
که هوا تاريک شد پر زد و رفت. مادر بزرگم گفت که اون کبوتره هر سال يه وقتهايی
پيداش ميشه و بعد ميره. حس کنجکاويم باعث شد که به داييم يه ايميل بزنم و جريانو
بپرسم. جواب داييم منو خيلی شگفت زده کرد، داييم گفت:
مدتی پيش، وقتی هنوز اونجا اطاق من
بود يه روز ديدم تو بالکن اطاقم يه کبوتره که بالش داره خون مياد. من مدتی ازش
نگهداری کردم و بهش آب و دونه دادم تا اينکه بالش خوب شد. چون کبوتر وحشی بود سعی
ميکردم خيلی بهش نزديک نشم تا ازم نترسه و آب و دونشو خيلی آروم در فاصله کمی ازش
ميزاشتم. بعد از يه مدت يه روز اومدم و ديدم که ديگه اونجا نيست. اول نگران شدم و
گفتم شايد از بالکن پرت شده پايين. اما ميديدم مياد دونه ها ميخوره. اما بعد از
مدتی ديگه کاملا ناپديد شد.
اون کبوتره در اون چند روزی که من
اونجا بودم هر روز ميومد و چند ساعتی پشت پنجره منتظر ميموند و تاريک که ميشد
ميرفت. همچين معصوم به پنجره نگاه ميکرد که دل آدم براش کباب ميشد.
چقدر خوب بود اگه ما آدمها هم ياد
ميگرفتيم که محبتها رو فراموش نکنيم.
بعد از تموم شدن عروسی با نرگس و دوست
نرگس (همون که چند روز پیشش عروسی کرده بود) و شوهرش رفتیم ماه عسل. یه جای خیلی
خوش آب و هوا و خنک یعنی جزیره کیش اونم وسط تیرماه. چند روزی کیش بودیم و بعد
برگشتیم تهران.
از فردای اونروز دعوای دو خانواده بر
سر اینکه ما شب خونه ما بخوابیم و یا خونه نرگس اینها شروع شد. حالا مامان نرگس به
اینکه ما هفته ای دو یا سه شب بریم اونجا قانع بود، اما مامان من میگفت که اصلا
نباید شب خونه نرگس اینها بخوابیم. خلاصه وضعیتی پیش اومد که من تصمیم گرفتم برم
هتل بمونم تا دیگه کسی نتونه بگه چرا فلانی رو به ما ترجیح دادی. البته بعد از کلی
دلخوری من و نرگس مجبور شدیم رک تو صورت همشون وایستیم و بگیم که ما شب هر جا
دلمون خواست میمونیم.
کافی بود مامان نرگس پیشنهادی مخالف
با مامان من بده یا در یک مورد همعقیده نباشن. تو هر موردی اگر میخواستم اونکاری
رو که خانواده نرگس ازم خواسته بودن بکنم مامانم صداش در میومد که اینهمه زحمت کشیدم
پسر بزرگ کردم اینم نتیجش. اگر هم حرف مامانمو گوش میدادم فرداش با زخم زبونهای
ناپدری نرگس با عباراتی نظیر بچه ننه و اینجور چیزها باید مقابله میکردم. نه اینکه
به حرفهای اون اهمیتی بدم بلکه تمام سعی من و نرگس در آرام نگهداشتن اوضاع بود.
یک روز یکی از فامیلهای نرگس اینها که
مردی بسیار متشخص بود و در زمان عروسی ما در ایران نبود به من زنگ زد و گفت: امیر
خان ما که سعادت حضور در جشن عروسی شما را نداشتیم. لطفا یک شب که برای شما راحت
تر است را بفرمایید تا برای شام در خدمتتان باشیم.
از اونجاییکه برای من و نرگس بدون
اینکه ازمون بپرسن برنامه میگذاشتن و آخر هفته هامون حسابی شلوغ بود فکر کردم
برنامه را برای وسط هفته بندازم برای همین برای روز سه شنبه قرار گذاشتم که بریم
رستوران. یکشنبه شب با نرگس اومدیم خونه که مامانم گفت سه شنبه منزل آقای دکتر
ایزدی دعوتیم. دکتر ایزدی از همکاران مادرم در بیمارستان بود و با خانواده ما
دوستی بسیار نزدیکی داشت. در بچگی لوزه هایم را او عمل کرده بود و همچنین گوش پدرم
را. مادرم هم بچه های دکتر ایزدی را بدنیا
آورده بود و بچه های دکتر ایزدی مادرم را خاله صدا میکردند. خلاصه من تا آمدم بگم
که برنامه گذاشتم مادرم عصبانی شد و گفت چون خانم دکتر ایزدی کلی تدارک دیده شما
برنامه رستوران را بتعویق بندازین. خلاصه ما با کلی شرمندگی به فامیل نرگس اینها
زنگ زدیم و برنامه رستوران رو عقب انداختیم.
روز سه شنبه صبح حدود ساعت 10 بود که
یکی از دوستهای صمیمیم زنگ زد و گفت برات پارتی گرفتم 50 نفر هم دعوتن. میخواستیم
بهت نگیم و سورپریزت کنیم ولی فکر کردیم یه وقت ممکنه کاری داشته باشی و نتونی
بیای. منم گفتم که جایی دعوتم اما دوستم گفت که نمیتونه به 50 نفر زنگ بزنه و کنسل
کنه. از طرفی خیلی از دوستام که عروسی دعوتشون نکرده بودم توی اون مهمونی بودن و
اگه نمیرفتم هم ممکن بود که فرصت نشه دوستامو ببینم و هم اینکه دیگه از دستم خیلی
شاکی میشدن. خودتون میتونید حدس بزنید که کنسل کردن مهمونی دکتر ایزدی چه بلوایی
به پا کرد. خلاصه اینکه اون مدتی که تو ایران بودم هر روز یه چیزی پیش میومد و کام
نرگس و من رو تلخ میکرد.
قسمت 15
یکی از دوستهای خانوادگی ما در شمال
یه باغ داشت و قرار شد چند روزی به اتفاق دوستهای خانوادگی پدر و مادرم بریم
اونجا. اینقدر امروز و فردا کردن که من تصمیم گرفتم خودم با نرگس برم. رفتم دو تا
بلیط اتوبوس سیر و سفر خریدم و درست عصر همونروز برنامه مسافرت قطعی شد و من مجبور
شدم بلیط ها رو پس بدم و ما رفتیم مسافرت. وسط راه رفتیم یه رستوران و من دیدم که
بابام خیلی داره اصرار میکنه که ماشین جایی پارک باشه که بتونیم از تو رستوران
ببینیمش. رسیدیم
ویلا و حدودای ساعت 8 شب بود که من کلید ماشینو گرفتم که با نرگس بریم کنار دریا
قدم بزنیم و دیدم پدرم اولش کلید رو نمیده و بعد که کلیدو داد گفت که همیشه جایی
قدم بزنم که بتونم ماشینو ببینم و اصرار کرد که ماشینو جای تاریک پارک نکنم. من که
دیگه خیلی به این رفتار پدرم مشکوک شده بودم دلیلشو از پدرم و مادرم پرسیدم. اونا
اول از جواب دادن طفره میرفتن اما بعد فهمیدم که از ترس اینکه دزد بخونمون نزنه
کلیه مدارک من از جمله پاسپورت و 2000 دلار پول بهمراه کلیه طلاهایی که هدیه عروسی
من و نرگس بود و حدود 3 تا 4 میلیون تومن ارزش داشت رو همراه خودشون آوردن و همرو
گذاشتن تو یه کیسه تو صندوق عقب ماشین. منم که دیگه عصبانی شده بودم میگفتم که آخه
این چیزا جاش تو گاو صندوق یه آپارتمان اونم تو مجموعه ای که نگهبان داره امن تره
یا تو صندوق عقب ماشین؟ حالا پول و طلا به جهنم اگر پاسپورت منو بدزدن چی؟ صاحب
ویلا هم حرف منو تائید کرد و به مهموناش گفت گاهی اینجا دزدی میشه، و بهتره که اگه
چیز با ارزشی دارین تو ماشین نگذارین. خلاصه از اون روز تا روزی که برگشتیم تهران
من و نرگس دلمون لرزید من پاسپورتمو همه جا با خودم میبردم چون ویلا قفل و بست
درست حسابی نداشت.
نکته ای که خیلی برام جالب بود این
بود که هر جا که من و نرگس دعوت میشدیم اگر صاحب خونه مذهبی نبود همیشه برنامه عرق
رو ردیف میکرد و به من اصرار که باید بخورم. منکه آخرش نفهمیدم که این مسئله از
کجا ناشی میشه. خندم میگرفت وقتی بهم میگفتن که عرقش مطمئنه، اینو از یه ارمنی که
کارش درسته خریدم. منم در جواب میگفتم چیزی که اونور آب زیاده عرق مطمئنه، من دلم
خورش بادمجون ، نون بربری و سنگک میخواد نه اینجور چیزها. راستش من ایران هم که
بودم زیاد اهلش نبودم ، وقتی اومدم امریکا تازه فهمیدم بیشتر کیفش به این بود که
کار غیر مجاز بود و در واقع همون مقدار کمی رو هم که برای تفریح تو ایران میخوردم
بعد از اومدن به امریکا دیگه نخوردم.
خیلی با نرگس مهمونی رفتیم و چیزی که
صورت خوشی نداشت این بود که نه پدر و مادر من به خونه فامیلهای نرگس اینها میرفتن
و نه پدر و مادر نرگس تو مهمونیهای خونوادگی ما شرکت داشتن. البته من با وجود
اینکه این مسئله ناراحتم میکرد ترحیج میدادم که پدر و مادرهای ما همدیگرو اصلا
نبینند.
نرگس به من گله میکرد که چرا خونه ما
که میای خیلی خشک و رسمی هستی و من میگفتم با توهینی که ناپدریت کرده اگر بخاطر
مادرت نبود من حاضر نبودم ناپدریتو ببینم. نرگس میگفت آخه مادرم که تقصیر نداره
چرا فقط باهاش خیلی خشک دست میدی؟ بقلش کن ، باهاش روبوسی کن. راستش مامان نرگس
منو خیلی دوست داشت و تنها دلیلی که من فقط باهاش دست میدادم این بود که میترسیدم
به ناپدری نرگس بر بخوره و دوباره بلوا بپا بشه. خلاصه اینکه قرار شد دفعه دیگه که
مامان نرگسو دیدم هم روبوسی کنم و هم بقل و تازه نرگس گفت تو که اینقدر آدم شوخی
هستی اینقدر با مامانم خشک نباش و با اون هم شوخی کن، اون که اینقدر دوست داره
مطمئن باش هیچ وقت از شوخی تو ناراحت نمیشه. رفتیم خونه نرگس اینها و تو پله ها
دائم داشتم فکر میکردم که ماموریتو درست انجام بدم. ناپدری نرگس و دو تا از دایی
هاش هم اونجا بودن. من با مامان نرگس درست دادم و برای اولین بار باهاش روبوسی
کردم و آروم بقلش کردم . مامان نرگس گفت: قربون این شاه دومادم برم ، دخترم عجب
چیزی تور کرده ها. منم خیر سرم اومدم شوخی کنم و گفتم: مامان جون شما هم تنتون خوب
نرمه ها. خودتون تصور کنین قیافه ناپدری نرگس و دو تا دایی هاشو.
حالا ادامه ماجرا رو از زبان نرگس
بشنويد:
والا نميدونم چی بايد بگم. وقتی ياد
اون وقتها ميفتم اصلا ترجيح ميدم بهش فکر نکنم، چه برسه به اينکه بخوام راجع بهش
مطلب بنويسم و جزء جزء ماجرا رو شرح بدم.
همونطور که امير گفت خيلی تحت فشار
بوديم و بايد همه رو از خودمون راضی نگه ميداشتيم. مونده بوديم که چه جوری بايد
رفتار کنيم که نه خانواده من ناراحت بشه و نه خانواده امير. بنابراين بايد خودمون
دو تا ناراحت ميشديم و حرص ميخورديم. ناپدريم و پدر و مادر امير کارهايی کردن که
از ذکرش معذورم، فقط همينقدر بهتون بگم در مدتی که امير ايران بود کمتر روزی بود
که با دلخوشی بپايان برسه. نکاتی رو که امير ذکر کرد نمونه های کوچکی بود که قابل
ذکر بود و بقيشو من و امير تو دلامون نگه داشتيم تا گذر زمان اونها رو از خاطرمون
پاک کنه. البته اين وسط فقط مامان من بود که هوای ما رو داشت و بخاطر اينکار دائم
با حرفهای ناپدريم آزرده خاطر ميشد. من همش از خودم و خدا میپرسيدم که آخه خدايا
چرا بايد اينطوری ميشد که روابط دو تا خانواده بهم بخوره؟ چرا ما بايد همش حرص و
جوش بخوريم؟ قبل از ازدواج که يه جور بدبختی داشتم و حالا هم که بايد برام بهترين
لحظات زندگی باشه و لحظاتی باشه خوب و فراموش نشدنی دائم ناراحتم و غمگين. وقتی
بعضی از دوستام رو ميديدم که خانوادهاشون با هم رفت و آمد دارن و با هم صميمی
هستند کلی حسوديم ميشد و بغضم ميگرفت. تازه ميفهميدم چرا ميگن دو تا خانواده بايد
بهم بيان. از يک طرف رفتار بد خانواده ها عذابم ميداد و از طرف ديگه فکر اينکه
امير چند هفته بعدش بايد برميگشت آمريکا. اونوقت من ديگه کاملا تنها ميشدم.
يادمه که چند بار از امير پرسيدم : من
بايد چيکار کنم که برنگردی آمريکا و همين جا بمونی؟ و امير هميشه جوابش يکی بود
ميگفت: کافيه که از ته دل ازم بخوای بمونم. و من هم چون موفقيت امير برام مهم بود
و دوست نداشتم که درسش رو نصفه کاره بذاره و زحمتهای اين يک سال رو حروم کنه. بهش ميگفتم
که برگرده امريکا و اينو در حالی ميگفتم که شديدا به جودش ، به نوازشهاش ، به
حمايتش و به اينکه در کنارش باشم احتياج داشتم. پيش خودم دائم فکر ميکردم که وقتی
امير بره آمريکا چه طوری ميتونم اين وسط همه مشکلات رو حل کنم؟ خيلی حس بدی بود.
خيلی برام درد اور بود. چند باری به خودمو سرزنش کردم و بخودم گفتم که کاش صبر
کرده بودم تا درس امير تموم بشه و بعد ميومد و ازدواج ميکرديم، اونوفت با هم
ميرفتيم و من بعد از ازدواجم ديگه ازش دور نبودم. ولی خوب از طرفی هم ميگفتم نه
همون بهتر که لااقل تکليفم روشنه که ديگه همسرش هستم و کسی نميتونه ما رو از هم
بگيره و حداقل ديگه دلشوره اين رو که بهم ميرسيم يا نه رو نداشتم. توی اين پنج
هفته ای که امير ايران بود اينقدر ناپدريم ما رو رنجوند که مونده بودم که بعد از
رفتن امير چه طوری بايد دوباره با ناپدریم توی یک خونه زندگی کنم.
خانواده امير اينها اصرار ميکردن که
بعد از رفتن امير من پيش اونها زندگی کنم و بزرگترهای فاميل (از جمله دایی بزرگم)
هم همين عقيده رو داشتن. داييم ميگفت که صلاحه که به منزل امير اينها برم و تا
تموم شدن درسم (يعنی يکسال) اونجا زندگی کنم و بعد از اينکه درسم تموم شد برای
ویزا و رفتن به آمريکا اقدام کنم. گفتنش به حرف خيلی آسون بود اما احساس ميکردم که
اونجا از تنهايی دق ميکنم . خودتون تصور کنين يه دختر جوون با دو نفر آدم مسن. هز
چقدر هم که دلشون جوون باشه و خدشون سرزنده باشن و دوستت داشته باشن بازهم زندگی
کردن باهاشون خسته کننده و سخت ميشه. بخصوص که مادر شوهر و پدر شوهرت هم باشن و
مجبور باشی که همش بهشون بگی چشم تا يه وقت مسئله ای پيش نياد.
البته ناگفته نماند که من پدر و مادر
امير و بخصوص مادرش رو واقعا دوست داشتم و پيشش احساس راحتی ميکردم، ولی هيچ جا
خونه خود آدم نميشه. احساس ميکردم که اگه برگردم خونه ناپدريم باعث اختلاف مادرم
با اون ميشم و زندگيشونو خراب ميکنم. تصميم گرفتم که در منزل امير اينها مستقر بشم
و هر از گاهی هم برای سر زدن به منزل مامانم اينها برم. اون اطاقی که قبل از رفتن
امير به آمريکا اطاق امير بود ، در مدتی که امير ايران بود شده بود اطاق من و امير
و وقتی امير رفت شد اطاق من و اين مسئله احساس دور بودن از امير رو در من بيشتر
ميکرد.
روزهای با امير بودن هم داشت به
انتهای خودش نزديک ميشد و من داشتم خودم رو برای يک زندگی پر از جنجال آماده
ميکردم. ۳ روز که به رفتن امير مونده بود با امير رفتيم خونه ما و من وسايلم رو
جمع کردم و همه رو آورديم خونه امير اينها. مادرم بهم گفت که همه وسايلم رو نبرم
که بتونم بگم هر دو جا خونه منه ولی من اون موقع به حرفش گوش ندادم ولی بعدا حسابی
پشيمون شدم.
بالاخره روز بازگشت امير فرا رسيد. امير
صبح همون روزی که قرار بود برگرده آمريکا برام يه کامپيوتر خريد و گذاشت منزل
خودشون که بتونيم با هم چت کنيم و ارتباط داشته باشیم. ديگه فرصت نصبش نبود و قرار
شد که بعد از رفتنش ظرف يکی دو روز آينده اش يکی از دوستاش بياد و کامپيوتر رو
برام نصب کنه. اون روز رو از صبح تا شب با هم گذرونديم ، چه روزی بود همش بغض تو
گلوم بود. احساس
اينکه تا حداقل يکسال ديگه نميتونستم امير رو ببينم داشت منو خفه ميکرد. از همه
بدم اومده بود و دلم ميخواست با همه دعوا کنم و حوصله هيچ کسو نداشتم و از خدا طلب
صبر و آرامش ميکردم. ساعت حدود ۲و نيم شب بود که همراه با پدر امير و دوستش نريمان
به فرودگاه رفتيم. مثل سال قبلش امير با مادرش تو خونه خداحافظی کرد، دوباره تمام
اون لحظات غم انگيز ولی اينبار با شدت بيشتر تکرار شد. تصميم گرفتم که گريه نکنم
ولی قلبم از جا داشت کنده ميشد. حتی الان هم که دارم تایپش ميکنم مو به تنم راست
ميشه. احساس ميکردم دارم بی پناه ميشم. دوست داشتم داد بزنم و به امير بگم که نره
و پيشم بمونه اما اينکارو نکردم. دوست نداشتم دودل و مرددش کنم و بيش از اونچه که
ناراحت بود ناراحتش کنم. امير مقداری پول که براش مونده بود و حدود 500،000 تومان
بود رو بهم داد و مخصوصا توصيه کرد که به کسی نگم و گفت که با پدر و مادرش هماهنگ
کرده که ماهی 100،000 هزار تومن بهم بدن برای خرج دانشگاه و ساير امور.
مسافرين رو برای سوار شدن به هواپيما
صدا کردن. امير که بقلم کرد بغضم ترکيد و شروع کردم به گريه کردن. امير با اينکه
بايد ميرفت گذاشت با خيال راحت تو بقلش گريه کنم. با هم خداحافظی کرديم و امير
رفت. ما تا بلند شدن هواپيما صبر کرديم و بعدش نريمان من و بابای امير رو رسوند
خونه و خودش رفت.
نوشته شده توسط امير (تحت نظر نرگس):
اول اينکه يه وبلاگ هست بنام سرزمين
رويايی که متاسفانه الان مدتيه که اصلا بکلی قاطی کرده و فقط يه صفحه سفيد نشون
ميده. اين وبلاگ دارای مقالاتی فوق العاده است که خوندنشو به همه توصيه ميکنم. من
خودم تمام مقالاتشو خوندم و حتی اونقدر مجذوب شدم که همه اون مقالات رو (البته پس
از هماهنگی با صاحب وبلاگ) به فرمت پی دی اف تبديل کرده و در مجموعه ای جمع آوری
کردم. اين مجموعه رو در آدرس نسخه قابل چاپ
ميتونيد پيدا کنيد.
توی اون مجموعه دو تا مقاله هست که
خيلی به بحث امروز مربوط ميشه. عنوان يکيش هست عشق کثيف و اون يکی عشق رومانتيک.
البته من شديدا توصيه ميکنم اونها رو بخونين.
اين سئوال شايد برای بسياری از ماها
پيش اومده باشه. من ميخوام چند خطی راجع به اين سئوال مطلب بنويسم و نظراتمو بگم.
اول از همه هيچ وقت به اين فکر کردين
که اين سئوال برای چه کسايی بيشتر مياد؟ برای کسايی که با يه نگاه عاشق ميشن، يا برای
کسايی که رو شناخت عاشق ميشن؟
مسلما استحکام هر چيز به استحکام
عناصر نگهدارنده اون چيز برميگرده. اگه بخواين تلويزيونتونو بزارين روی يه ميز اول
به پايه های اون ميز نگاه ميکنيد و بعد تصميم ميگيرين که اينکارو بکنين يا نه. اما
آيا در مورد عاشق شدن هم همينکارو ميکنيد؟ يا اينکه اول عاشق ميشين و بعد که به بن
بست رسيدين دو دستی ميزنين تو سر خودتون؟ حالا جالب اينجاست خيليها وقتی به چنين
معضلی برميخورن عوض اينکه مشکلو ريشه يابی کنن طرفو محکوم ميکنن و برچسبهايی مثل
بيوفا، هرزه و يا حتی بدتر به طرفشون ميچسبونن و ميرن که دوباره همون اشتباهو
تکرار کنن با يه نفر ديگه.
حالا از کجا ميشه اين استحکام رو محک
زد؟ از کجا بايد بفهميم که دوستی و عشقمون از استواری لازم برخوردار هست يا نه؟
قبل از اينکه جواب اين سئوال رو بدم
بزارين سئوال رو يه ذره بچرخونم و يه جور ديگه مطرحش کنم. چه عواملی اشتباها عامل
استحکام رابطه شمرده ميشوند؟
شادی هنگام با هم بودن و غم هنگام
دوری: اين عامل بنظر من به هيچ وجه محک خوبی برای عمق يک عشق نيست. درسته که
عاشقهای واقعی از با هم بودن لذت ميبرند و از جدايی رنج. ولی برعکس اين ميتواند
صحيح نباشد. بقول معروف هر گردی که گردو نيست.
ابراز حرفهای عاشقانه: اين عامل هم
درست مثل عامل اول ميمونه. شرط لازمه و نه کافی. گفتن حرفهای عاشقانه به کسی که
فکر ميکنيد (حتی به غلط) دوستش داريد امری لذت بخش است و اين عامل سبب ميشود که
افراد کلمات و جملات عاشقانه را به اين دليل بگويند که از گفتن آن لذت ميبرند و نه
به اين دليل که فرد مورد نظرشان لايق شنيدن آن است. جالب اينجاست که در اکثر موارد
حتی افراد خودشان نميدانند که دارند بنوعی دروغ ميگويند. دختر يا پسری که بعد از
يک هفته و يا يک مدت کوتاه عاشقانه ترين کلمات را نثار معشوقش ميکند يا شيادی است
که نيات پليدی دارد و يا احمقی است که خود را خوب نشناخته.
انجام کارهای دشوار برای يکديگر در
ابتدای دوستی: بسيار ميبينيم که افراد در دوستيهای نو پا کارهايی را برای يکديگر
انجام ميدهند که برای صميمی ترين دوستاشون هم انجام نميدم. اينجاست که تو ضمير
ناخودآگاه آدمها يه منطق اشتباه رو بکار ميبرن و اين کارها رو بحساب عشق ميزارن.
صحنه های رمانتيک و عاشقانه: جای شک
نيست که برای هر جوون سالمی داشتن رابطه رمانتيک با يه نفر ديگه امر لذت بخشيه.
بزارين رک بگم اگه از بوسيدن طرفتون لذت ميبرين اينو به حساب عشق نزارين. اگه وقتی
طرفتون دستتونو ميگيره تمام بدنتون ميلرزه و احساس خاصی بهتون دست ميده مبتونه
دليل همه چيز باشه بجز عشق. مسئله اينجاست که وقتی اون احساس يکبار به شما دست داد
ميخواين دوباره لذتشو بچشين و برای همين فرض رو بر عشق ميزارين و فکر ميکنين که اين
احساس ناشی از اونه که عاشق طرف مقابلتون هستين در حاليکه اين احساس ميتونه تماما
غريزی باشه و بديهی است که بودن در کنار جنس مخالف امری لذت بخش است.
بقول يکی که ميگفت:
You belive you are in love because it feels f...ing great to be in love
خوب، اشکالتراشی کار آسونيه و مهم راه
حله. حالا نوبتی هم که باشه نوبت جواب دادن به اين سئواله که چه عواملی نشان دهنده
استحکام رابطه بين دو نفر ميباشند؟ قبل از جواب دادن به اون بزارين يه مقدمه کوتاه
خدمتتون عرض کنم: من
آدمی بودم که قبل از آشنايی با نرگس اصلا تو خط ازدواج نبودم. هيچ وقت تو خونه ما
بحث ازدواج پيش نيومده بود. برام عجيب بود وقتی ميديدم بعضی از دوستای همسنم
ازدواج ميکنن، چون من به هيج وجه تا اون موقع احساس نياز به همدم نميکردم. يادمه
سربازی که بودم وقتی برای اولين مرخصی راهی تهران شدم اکثر بچه ها تا دم اتوبان (که
مسير کمی هم نبود) رو ميدويدند. من و يکی ديگه از بچه ها (کورش) هم داشتيم قاطی
بقيه ميرفتيم که من پام پيچ خورد و خوردم زمين. کورش هم وايستاد در همين بين يکی
از بچه ها که زن داشت از جلومون دوان دوان رد شد و خداحافظی کرد و رفت. کورش که
مجرد بود بهم گفت: خوش
بحالش الان بره خونه زنش براش غذا آماده کرده و منتظرشه، ميدونی خيلی خوبه اگه
بدونی هميشه يکی نگرانته. راستش اون موقع بابام اينها شمال بودن و خونه ما کسی
نبود که منتظر من باشه ولی برای من زياد مهم نبود. البته کيف داره بيای خونه يکی
لوست کنه و غذای گرم جلوت بزاره ولی نه اونقدر که من بخودم بگم کاش الان زن داشتم.
اونشب اومدم خونه دوش گرفتم و ماشينو برداشتم با يکی از بچه ها رفتيم يه چلوکباب
توپ زديم، اونم بعد از هفته اول تو پادگان، بعدشم برگشتو خونه و خوابيدم.
خيلی از جوونهای همسن من اگر مجرد
مونده بودن دليلش اين بود که يا شرايطشو نداشتن و يا هنوز داستن دنبال فرد مورد
نظرشون ميگشتن، اما من هنوز چنين نيازی رو اصلا حس نميکردم.
اونهايی که منو خوب ميشناختن، از
شنيدن خبر ازدواج من تعجب کردن و بارها ازم پرسيدن که چه جوری شد که احساست عوض شد
و حالا من ميخوام جوابی رو که به اونها دادم به شما بگم.
رشد عشق در طول زمان: من و نرگس
همونطور که خودتون خيلی خوب ميدونيد، احساسمون به همديگه رشدی کند ولی پايدار
داشت. چيزی بود که در طی زمان بوجود آمده بود و شايد بنوعی در من به نرمی رسوخ
کرده بود.
عدم احساس مالکيت در ابتدای دوستی: واقعا
برام جالبه وقتی ميبينم که يه دختر و پسری هنوز يه بارم با هم بيرون نرفتن، اونوقت
چنان احساس مالکيتی نسبت به هم ميکنن که بيا و ببين. مسئله خنده دار ميشه وقتی که
ميبينی که احساس مالکيت هر کدومشون يه طرفه است. در حاليکه تعهدی نسبت به طرفشون
احساس نميکنن از اون انتظار تعهد دارن. بنظر منکه يه دختر و پسر در ابتدای
آشناييشون حتی حق ندارن از همديگه توضيح بخوان که کجا بودی و تلفنت چرا اشغال بود.
آزاد گذاشتن طرف مقابل: شما خودتون
بگين اين يعنی چی که يه دختر اولين سئوالی که از يه پسر میپرسه اينه که: شما
قصدتون از دوستی چيه؟ اگه قصدتون ازدواجه ميتونيم رابطه رو ادامه بديم. بابا شايد
طرف اصلا آدم حسابی نبود، و بعلاوه دختری که اين حرفو ميزنه فقط ارزش خودشو پايين
مياره. آخه اون پسری هم که ريگی به کفششه که نمياد هوار بزنه و بگه نه من تو رو
واسه ازدواج نميخوام. من و نرگس در مورد ازدواج زياد حرف ميزديم، البته نه از روز
اول، ولی در مورد اينکه با هم ازدواج کنيم تا روزی که من از نرگس خواستگاری کردم
حرفی نزديم.
نظر ديگران: ما جوونها هر وقت تو يه
موردی با بزرگترها اختلاف پيدا ميکنيم و هر کاری ميکنيم نظرشون عوض نميشه يه راه
حل کاری داريم. ميگيم شما مال نسل قبل هستين و نميفهمين. خوب اين حرف در بعضی از
موارد درسته ولی نه در همه موارد. اگه يکيو دوست دارين و ميبينين که دوستاتون و
خانوادتون روی خوش نميدن بايد به اون رابطه شک کنين. دقت کنين، من نميگم ديگران
بايد براتون تصميم بگيرن که عشقتون واقعی و ماندگاره يا نه، من ميگم اينکه نظر
ديگران مثبت نيست، نشانه خوبی بشمار نميره و بايد اونو مهم شمرد. من وقتی بعضی از
دوستامو ميديدم که با چه شور و حالی رابطه برقرار ميکردند و گاه اونقدر علاقه مند
ميشدند که حتی نميخواستن تا پايان درسشون صبر کنن و بعد ميديدم که اون شور چنان
فروکش ميکرد که انگار هيچ وقت وجود نداشته، يه کم پشتم ميلرزيد. اما وقتی مادرم
ميگفت: زن، زن رو خوب ميشناسه، اينو از دست بدی بهتر گيرت نمياد. وقتی پدرم بشوخی
میپرسيد: از کی بايد ايشون رو عضو خانواده محسوب کنيم و وقتی که نريمان ميگفت: ما
اينها رو سالهاست که ميشناسيم، موقعيت رو از دست نده. وقتی همه اينها رو ميشنيدم
قوت قلب ميگرفتم.
تفاهم: تا حالا فکر کردين تفاهم يعنی
چی؟ خيليها فکر ميکنن که تفاهم يعنی داشتن نقاط مشترک در حاليکه تفاهم اصلا اين
معنی رو نميده. تفاهم به معنی فهميدن تفاوتهاست. ساختار خانوادگی ما و نرگس اينها
تفاوت زيادی داشت. بسياری
از نکاتی که برای خانواده نرگس اينها بسيار مهم بود از نظر خانواده ما امری پيش پا
افتاده محسوب ميشد و بالعکس و هزاران تفاوت و اختلاف نظر ديگر. اما ما سعی ميکرديم
به اين اختلافها احترام بزاريم و همديگرو ضعيف نکنيم. بنظر من اين غلطه که فکر
کنيم که يه زن و مرد برای اينکه عاشق همديگه باشن، بايد نقطه نظراتشون نسبت به
کليه امور مثل هم باشه. البته وجود نقاط مشترک زياد امر تفاهم رو تسهيل ميکنه.
عدم تلاش برای اثبات عشق: عشق چيزيه
که نميتونی هر وقت دلت خواست ميزانشو اندازه بگيری. تنها کاری که ميشه کرد اينه که
از اتفاقات بسادگی نگذشت و اونها رو با چشم باز ديد و بر اساس اونها عمق رابطه رو
تخمين زد. اين مسخره بازيها که مثلا دختره شماره تلفن پسره رو ميده به دوستش که
عشق پسره رو امتحان کنه. يا پسره با دختره قرار ميزاره و بعد نميره و يکی از
دوستاشو که دختره نميشناسه ميفرسته اونجا ، و از دوستش ميخواد که سعی کنه با دختره
دوست بشه. چون ميدونه دختره در اون شرايط بسيار ضربه پذيره و ميخواد عشق دختره رو
مثلا بسنجه. اگه داستانمو خونده باشين ديدين که خود من که الان رفتم رو منبر چه
جوری خواستم عشق نرگسو محک بزنم و نتيجش رو هم ديدين. تازه من ديگه توضيح ندادم که
بعد از اون چه بلاهايی نرگس سرم آورد.
عدم تلاش برای کنترل يکديگر: اين خيلی
ديده ميشه که پسر و يا دختر در همون ابتدای رابطه سعی ميکنن طرفشونو تو مشتشون
بگيرن. سعی ميکنن بگن که حرف حرف منه. البته آقايون از اين عادتها بيشتر دارن و
جالب اينکه اين باب طبع خيلی از خانمها هم هست (قصد توهين ندارم، چيزيه که ديدم و
شامل همه خانمها نميشه). من نميدونم شايد ترکيب مرد زورگو و زن زور دوست ترکيب بدی
نباشه ولی رابطه من و نرگس اصلا اونجوری نبود که يکيمون بخواد اون يکی رو کنترل
کنه.
عدم سياست بازی: چيزی که من تو رابطم
با نرگس خيلی دوست داشتم، سادگی رابطمون بود و از سياست بازی خبری توش نبود. مثلا
يکی از دوستام بود که هر وقت با دوست دخترش قرار ميزاشت دختره عمدا نيم ساعت تا يک
ساعت دير ميکرد و خودش هم ميگفت که اگه کسی دوسش داره بايد براش صبر کنه. از اين
دست مثال فراوونه.
دست سرنوشت برای بار دوم منو از نرگس
دور کرد. دفعه دوم که از نرگس خداحافظی میکردم هم شناختی نسبی از آمریکا پیدا کرده
بودم و میدونستم به کجا دارم میرم و هم اینکه میدونستم دیگه نرگس ما منه .
میدونستم به هر قیمتی شده، دیر یا زود نرگسو خواهم دید و زندگیمونو با هم شروع
خواهیم کرد. از طرفی شاید فکر کنید که خداحافظی دفعه برای بار دوم راحتتره ولی
اینطور نبود.
شاید بعضیها ازدواج کردن رو امری
قراردادی بدونن و بگن که مهم احساس دو نفر نسبت به همدیگس و چند برگ کاغذ امضا شده
چیزی رو عوض نمیکنه اما حداقل در مورد من اینطور نبود. یه بار و مسئولیتی رو دوش
خودم احساس میکردم، اینبار از همسرم دور بودم نه از دوست دخترم یا عشقم یا هر اسم
قشنگی دیگه ای که شما میخواین براش بزارین. به این فکر میکردم که در باید در این
یکسال باقیمانده زمینه رو برای اومدن نرگس فراهم کنم ، باید حسابی درس بخونم و
باید متفکرتر بشم. تازه داشتم با مفاهیم تاهل و مسئولیت آشنا میشدم.
دو ترم از فوق لیسانس رو گذرونده بودم
و دو ترم دیگه باقیمانده بود. ترم اول نمرات خوبی داشتم و نه عالی و ترم دوم (قبل
از رفتنم به ایران) وضع نمراتم خیلی خراب بود و حتی یکی از درسها رو افتادم. ترم
سوم رو با شور و هیجان خاصی شروع کردم. سه تا درس داشتم و استاد یکیشون یه چینی
بود و یه روز سر کلاس یه چیزی در مورد نظریه اعداد گفت که بنظرم درست نیومد. راستش
ریاضیاتی که ما تو ایران تو دبیرستان میخونیم و بطور کلی سطح دیپلم در ایران خیلی
بالاست، خلاصه سئوالمو پرسیدم و همش میترسیدم که استادمون ناراحت بشه که یکی
برگرده بهش بگه حرفت بنظرم غلط میاد. تازه اینو در نظر بگیرین که من مطمئن نبودم
که حرفش غلطه یا نه. استادمون در کمال فروتنی گفت: شاید من اشتباه میکنم، شما لطف
کنید مطالعه بفرمائید و به دفتر من بیاین تا در موردش بیشتر صحبت کنیم. خلاصه بعد
کلاس مستقیم رفتم کامپیوتر لب و تو اینترنت مشغول جستجو شدم تا ساعت 9:30 شب و
بالاخره تونستم مطلب مورد نظر رو پیدا کنم، همرو سیو کردم و پرینت گرفتم و رفتم
بزارم تو میل باکسش. از دم دفترش که رد میشدم دیدم چراغ اطاقش روشنه، در زدم و
پرسیدم که وقت داره یا نه ، تا ساعت 10:30 با هم صحبت کردیم. جلسه بعد اول کلاس
گفت که مطلبی که جلسه قبل گفته بوده اشتباه بوده و در ادامه گفت از آقای امیر میخوایم
که بیاد و اونو توضیح بده.گذشته از اینکه اینقدر هول شده بودم که چند بار تو حرفام
لغتهای ایرانی مثل "بعد" و یا "اصلا" پروندم ولی تجربه شیرینی
بود.
همون مسئله باعث شد که یکسری کار
تحقیقاتی رو با همون استاده شروع کنم. خلاصه همون شدم که تو ایران بهش میگن "خرخون" و همه
مسخرش میکنن و تو آمریکا بهش میگن "Hard Worker" (سخت کوش) و همه تحسینش میکنن.
در همون زمان نرگس در خانه ما زندگی
میکرد و حالا نوبت پدر و مادر من بود که رفتارهای عجیب و غریب از خودشون نشون بدن.
درسته که مادرم نرگسو خیلی دوست داشت ولی هر چی باشه مادر شوهر بود و مسئله دیگه
این بود که فرهنگها متفاوت بود و این مسئله رو سخت تر میکرد. البته این مسائل من
از دور میشنیدم و توضیحش رو میزارم به عهده نرگس. فقط اینو بهتون بگم بعضی روزها
چنان اعصابم خرد میشد که دوست داشتم با اولین پرواز برگردم ایران. یادمه یه بار از
زور عصبانیت تا رسیدم خونه با لباس رفتم زیر دوش آب سرد.
حالا بقیه ماجرا رو از زبان نرگس
بشنوید:
امیر رفت و من موندم و کوله باری از
غم و مسئولیت. در خانه امیر اینها ساکن شده بودم، در همون تابستون قبل از آمدن
امیر یه درس سه واحدی ثبت نام کرده بودم و سه جلسه غیبتم را در مدت زمانی که امیر
ایران بود کرده بودم و مجبور بودم که همه کلاسها رو برم و در ضمن چهار هفته بعد از
رفتن امیر امتحان همون درس رو داشتم. اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم، هر جا
میرفتم بوی امیر میومد، از همه بدتر اینکه اطاق امیر رو به من داده بودن. توی اطاقش وقتی میخواستم درس بخونم
دائم یاد امیر و خوبیهاش میفتادم. تمام خاطراتمون برام زنده میشد و این دوری از
امیر رو برام سخت تر میکرد و همش از خدا میخواستم که بهم صبر بده. پیش خودم میگفتم
تازه الان چند روزی بیشتر نیست که امیر رفته و من دلم اینقدر براش تنگ شده و سختمه
وای بحال اینکه حداقل یکسال نبینمش. هر شبی رو که روز میکردم و هر روزی رو که شب
میکردم خوشحال میشدم از اینکه یک روز به دیدن امیر نزدیک تر میشدم.
بهرحال اون چهار هفته هم گذشت و
خودتون حدس میزنید که نتیجه اش چی شد، بله اون درس رو افتادم و تنها مزیتی که برام
داشت این بود که وقتمو کمی پر کرده بود. احساس میکردم که بی انگیزه شدم، با اینکه
حالا دیگه همسر امیر بودم و باید انگیزه بیشتری برای زندگی میداشتم، ولی بخاطر
احساس تنهایی زیادی که داشتم خیلی بی حوصله شده بودم و نسبت به همه چیز بی تفاوت.
همش دوست داشتم بخوابم که گذر زمان رو حس نکنم، ولی حتی دیگه خواب بهم آرامش
نمیداد و اصلا انگار خواب آروم رو ازم دزدیده بودن.
در منزل امیر اینها خیلی تنها بودم،
دوستام اونجا نمیومدند و حتی خیلی کم بمن تلفن میزدند و در واقع ملاحظه سن بالای
پدر و مادر امیر رو میکردند. شده
بودم مثل یه پرنده اسیر قفس. حتی گریه هم نمیتونستم بکنم چون میترسیدم که پدر و
مادر امیر رو که از رفتن پسرشون باندازه کافی ناراحت بودن ناراحتتر کنم. حتی هر از
گاهی که میگفتم که دلم برای امیر تنگ شده پدر امیر خیلی جدی بهم میگفت که
"یعنی چه دختر جان باید قوی باشی " البته مادر امیر منو بیشتر درک میکرد
اما بهر حال جلوی اونها نمیتونستم گریه کنم.
ثبت نام ترم جدید شد و سعی کردم
کلاسهام رو طوری بردارم که هر روز از صبح تا عصر بتونم دانشگاه باشم و فقط برای
خواب بیام خونه. آخه خیلی حوصلم خونه امیر اینها سر میرفت، افرادی که به منزل امیر
اینها رفت و آمد داشتند همه مسن بودن و برای من هیچ جذابیتی نداشتند، علاوه بر اون
تمام جاهایی که دعوت میشدیم هم مجبور بودم برم که پدر و مادر امیر ناراحت نشوند.
تنها جمعه ها صبح تا شب میرفتم
خونمون، حتی شب هم نمیتونستم بمونم چون پدر و مادر امیر و البته خود امیر
میترسیدند ناپدریم دیوانه بشه و بلایی سر من بیاره. هر چی میشد پدر و مادر امیر
میگفتن که ناپدریت تعادل رفتاری نداره و ما میترسیم و مسئولیت تو با ماست و هزار
جور حرف دیگه که من محکوم بودم بهشون گوش کنم.
از همه اینها بدتر مشکل تلفن و
اینترنت بود. چون تلفن گرون بود دلخوشی من چت کردن با امیر بود. معمولا شبها قبل
از خواب میرفتم تو شبکه تا با امیر چت کنم ولی چون تلفن بالای سر پدر و مادر امیر
و توی اطاق خوابشون بود من دائم معذب بودم که یه وقت صدای شماره گرفتن بیدارشون
نکنه. از طرف دیگه چون روز و شب من امیر برعکس بود من و امیر معمولا نصفه شبها
صحبت میکردیم، هر بار که امیر زنگ میزد مامانش اینها اول بیدار میشدن و هر وقت هم
که من میخواستم زنگ بزنم تلفن تو اطاقشون صدا میداد. هر چی به پدر و مادر امیر
میگفتم که تلفنشونو شبها بکشن میگفتن نه دخترم راحت باش ما اگر هم بیدار بشیم مهم
نیست. بعضی وقتا میشد که با امیر قرار میزاشتم که همدیگرو تو اینترنت ببینیم و چند
بار شماره میگرفتم و وصل نمیشد و مجبور میشدم از چت کردن با امیر صرف نظر کنم.
بعضی وقتا هم میشد که خیلی دوست داشتم با امیر تلفنی صحبت کنم، اما اگر بار اول یا
دوم موفق نمیشدم شماره رو بگیرم باید اون شب از خیر صحبت کردن با امیر میگذشتم.