داستان عشق حسین و مینــا
داستان عشق حسین و مینــا
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی 3سال و 4 ماه و 26روزو5ساعت پیش بود که باهم اشنا شدیم.
همسایمون بود دختری زیبا و خوش اخلاق بود یعنی تو محلمون تنها دختر با حجاب بود.
اومد کنارمو بدون هیچ صحبتی گفت حسین دوست دارم یعنی 5ماه که دوست دارم گفت تو هم منو دوست داری؟
من دوسش داشتم گفتم اره از اون به بعد رابطمون شروع شد.
یه چند روزی خجالت میکشیدیم ازهم ولی بعد رابطمون صمیمی شد.
طوری که اگه یه روز همیدیگرو نمیدیدیم روزمون شب نمیشد.
یه خاطره ازش بگم براتون 12مرداد بود تاریخ تولد من زنگ زد بهم گفت حسین بیا بریم باغمون دوتای جشن بگیریم.
منم گفتم باشه شب ساعت 9:30بود که رفتیم در باغو باز کردیم رفتیم تو وارد باغ که شدیم یه دفعه...
کل چراغای باغ روشن شد همه اونجا بودن یه جوری سویپراز بود خلاصه اون شب بهترین شبمون بود .
بعد 2سال رابطه رابطه ی مینا باهام یکم سرد شد کم به زنگام جواب میداد منم به روی خودم نمیاورم ،
که ازدستش ناراحتم.
سال گذشته واسه کار برا اینکه دستم تو جیب خودم باشه رفتم تهران پیش پسر عموم.
سه ماه تابستونو اونجا موندمو کار کردم وقتی برگشتم بهش نگفتم که اومدم .
مستقیم رفتم پیشش وقتی وترد محلمون شدم دیدم همجا چراغونی رفتم جلو .
دیدم عروسیه پرسیدم عروسیه کیه گفتن عروسی میناست اولش باور نکردم .
یه چند قدمی رفتم جلو تر دیدم نه مینا خودشه تو لباس عروس اون لحطه بود...
که کل خاطراتم مثل یه فیلم از جلوی چشام رد شد دنیا روسرم خراب شد
رفتم یه پنج شش روزی پیدام نشد وقتی برگشتم منو دید اومد جلو گفت: تا این موقه کجابودی؟
منم گفتم همین دوروورا گفت بریم بستنی بخوریم منم گفتم نه گفت چرا گفتم خوب تو شوهر داری دیگه بده.
فهمید که میدونستم گفت ببخشید که یه دفعه ای رفتم منم گفتم عب نداره خوشگلم بغضم ترکید.
فقط پسره یه ماشین مزدا3داشت و یه خونه تو تهرون وسلام.
حالا یه ارزو براش دارم هر جای دنیا که باشه خوشبخت باشه کنار همسرش
اهای غریبه اون دختره تموم دنیایه من بود نبینم اذیتش میکنی
چیپس فلفلی خیلی دوست داره براش بخر
شبای بارونی دوست داره بدون چتر زیر بارون راه بره با خودت ببرش
لباس ابی خیلی دوست داره لگه یه روزی خواستی براش هدیه بخری لباس ابی براش بخر
مینا عزیزم خوشبخت بشی.........پایان
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی 3سال و 4 ماه و 26روزو5ساعت پیش بود که باهم اشنا شدیم.
همسایمون بود دختری زیبا و خوش اخلاق بود یعنی تو محلمون تنها دختر با حجاب بود.
اومد کنارمو بدون هیچ صحبتی گفت حسین دوست دارم یعنی 5ماه که دوست دارم گفت تو هم منو دوست داری؟
من دوسش داشتم گفتم اره از اون به بعد رابطمون شروع شد.
یه چند روزی خجالت میکشیدیم ازهم ولی بعد رابطمون صمیمی شد.
طوری که اگه یه روز همیدیگرو نمیدیدیم روزمون شب نمیشد.
یه خاطره ازش بگم براتون 12مرداد بود تاریخ تولد من زنگ زد بهم گفت حسین بیا بریم باغمون دوتای جشن بگیریم.
منم گفتم باشه شب ساعت 9:30بود که رفتیم در باغو باز کردیم رفتیم تو وارد باغ که شدیم یه دفعه...
کل چراغای باغ روشن شد همه اونجا بودن یه جوری سویپراز بود خلاصه اون شب بهترین شبمون بود .
بعد 2سال رابطه رابطه ی مینا باهام یکم سرد شد کم به زنگام جواب میداد منم به روی خودم نمیاورم ،
که ازدستش ناراحتم.
سال گذشته واسه کار برا اینکه دستم تو جیب خودم باشه رفتم تهران پیش پسر عموم.
سه ماه تابستونو اونجا موندمو کار کردم وقتی برگشتم بهش نگفتم که اومدم .
مستقیم رفتم پیشش وقتی وترد محلمون شدم دیدم همجا چراغونی رفتم جلو .
دیدم عروسیه پرسیدم عروسیه کیه گفتن عروسی میناست اولش باور نکردم .
یه چند قدمی رفتم جلو تر دیدم نه مینا خودشه تو لباس عروس اون لحطه بود...
که کل خاطراتم مثل یه فیلم از جلوی چشام رد شد دنیا روسرم خراب شد
رفتم یه پنج شش روزی پیدام نشد وقتی برگشتم منو دید اومد جلو گفت: تا این موقه کجابودی؟
منم گفتم همین دوروورا گفت بریم بستنی بخوریم منم گفتم نه گفت چرا گفتم خوب تو شوهر داری دیگه بده.
فهمید که میدونستم گفت ببخشید که یه دفعه ای رفتم منم گفتم عب نداره خوشگلم بغضم ترکید.
فقط پسره یه ماشین مزدا3داشت و یه خونه تو تهرون وسلام.
حالا یه ارزو براش دارم هر جای دنیا که باشه خوشبخت باشه کنار همسرش
اهای غریبه اون دختره تموم دنیایه من بود نبینم اذیتش میکنی
چیپس فلفلی خیلی دوست داره براش بخر
شبای بارونی دوست داره بدون چتر زیر بارون راه بره با خودت ببرش
لباس ابی خیلی دوست داره لگه یه روزی خواستی براش هدیه بخری لباس ابی براش بخر
مینا عزیزم خوشبخت بشی.........پایان
+ نوشته شده در چهاردهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:15 توسط admin
|